ببخشید آقا!
لطفا سکوت کنید..!!
صدایتان طعم سیگار گرفته
و
چشمهایتان بوی دروغ
بیزارم از بوق حریص ماشینِ تان
که
آرامش یک پیاده روی ساده را
از من دزدید..
می دانی گاهی هیچ حرفی هم برای گفتن نیست....
"چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد ، چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد . اگر هم وجود داشته باشد ، کسی معنای آن را درک نمی کند . اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ... اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد."
پ.ن:
کسی از تو میرود و بعد، تو دلت میخواهد از همهی دنیا بروی….
فکر می کنم تمام شده ام،
در نقطه ای
اتفاقی
حرفی
یا شاید حتی سکوتی بی موقع..
فکر میکنم تمام شده ام مدتها قبل
/خیلی قبل/
یا نمی دانم
شاید
-در یکی-
از همان روزهایی که محکم ایستادم جلوی احساسم
و
گفتم
تو را به خیر و من را
به همه راههای نرفته
و
ماشه بی خیالی را کشیدم.
پ.ن: گاهی فکر میکنم تمام راههای نرفته دنیا را باید به جا کفشی خانه هامان بُرد.
دلم نوشت:
...
شازده کوچولو
نیمه ی من در آیینه !!
در تمام این لحظه هایِ خاکستریِ تنهایی
به هوایِ آمدنت
سماورم بی قرار می جوشید
که
تو بیایی
از کوچه پس کوچه هایِ غریبی که بی راهه رفته بودی
تا
شاید
من لبهای بیقرار سردِ فنجان را
که لبریز از
باورهایِ دم نکشیده ام است
برسانم به
لبهایِ داغِ تو
§ ...
از راه رسیدی
سراغ آیئنه برو
سالهاست تنها؛
نیمی از مرا می بیند.
ب
و
و
و
و
م
امشب
دلتنگی هایم
را
مثل ترقه ای در دلم می ترکانم
و
تکه هایش
پخش می شود
در سرتا سر وجودم..
بترس
این ترکش های دلتنگی از خود دلتنگی
خطرناک ترند..
پ.ن:
چنین گفت زرتشت :
” که سوزانید بدی را درآتش ، تا ز آتش برون آید نیکی ”
پس تو نیز چنین کن...
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال, برای گردگیری
افکارمان آتشی بیافروزیم, کینه ها را بسوزانیم,
زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از
آتش بگیریم, آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم...
چهارشنبه سوری مبارک . . .
نمیدانم سفر یعنی چه. این را وقتی میروم سفر و میآیم میفهمم. درستتر بگویم، نمیدانم از سفر چه میخواهم. انگار لحظههایم ناتمام باشند همیشه. انگار که چیزی کم باشد. شده گاهی روبهروی همین پنجره دراز بکشم و لحظهام تمام باشد، اما از سفر که برمیگردم، نه... سفرم تمام نیست...
سفر تمام نیست. شاید، باید تنهایی باشد، تنهایی تمام، تا سفر تمام شود، تا بیآنکه کوتاه بیایی و کم باشی، خودت باشی. شاید هم نباید تنها باشی، هیچ. شاید، باید وقتی رسیدی به حریم امنش، به دریای نورش، سکوتت مال خودت باشد و ندزدندش آدمهایی که باید باهاشان باشی و نباشی..
چه میدانم..!!
بازگشته ام از سفر
سفر از من
بازنمی گردد!!
(شمس لنگرودی)
پ.ن: نمی دانم چه هنگام ، از کدامین راه ... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت ...!!
یه موقع ها خسته می شم از این همه حرف .. از این همه شلوغی ..
الان از همون موقع هاست !!
دلم تنهایی می خواد ..!!

بوی سفر دارد باز دلم
قصد زیارت دارد باز دلم
در این غمکده سیاهی دلم
با چه رویی برم پیش آن سطان دلم
باز می گیرم بهانه ی در دلم
و می نویسم از ردپای دلتنگهای دلم
از ردپای خسته ی عاشقی در دلم
از بوی آسمان بی دریغ باران دلم
هرچه یافتم غم کرده در این گلوی دلم
تو گره بگشای از این گره ی دلم
پ.ن: قراره چند روزی نباشم.... میریم سفر ( پابوس امام رضا).. برای همتون دعا می کنم... دلم برای همتون تنگ میشه... به خدا میسپارمتون که اول و آخر خودشه....
يك لحظهي تاريخي براي تاريخ سينماي ايران، براي مردم ايران و براي سينماگر بزرگ ايراني "اصغر فرهادي"
«جدايي نادر از سيمين» اسكار بهترين فيلم خارجي زبان را گرفت.
شب است و سکوت و من..
شب است٬
شب است و سکوت و من..
شب است٬
شبی پُر از راز وُ خیالی پُر از فکر خام
گهی پُر تلاطم٬ گه آرام و رام
گهی زادگاهِ هولناکِ فریادها
گهی ساکت و بی کلام!
شب است،
گهی با دلی خسته و اندهِ اشک اشک
و گاهی چو صیدی هراسان
زچنگال این شب گریزم شتابان!
شب است،
و اکنون
دو دستِ شبِ سردِ بی تاب
مرا میسپارند نرم نرمک،
به دستانِ گرم و نوازشگر ِخواب..
زمستان ۸۱
شب، همان پرده است که کنارش زدهام، و تختم که جا عوض کرده تا من روبهروی آسمان باشم.
شب، همان وقتی است که سرانجام تن آرام گرفته، وقتی این موسیقیهه هست و باقی همه سکوت، وقتی توی همان قاب پنجره که پردهاش کنار رفته، یک ستارهی کمرنگ دور هست، که چشمک میزند.
شب همان ابر نازک کنار ستاره است، که نگاهم بدرقهاش میکند تا باد ببردش از قاب بیرون.
همان دست تکان دادن بیاختیار است برای ستارههه، یا برای یکی که شاید، شاید از آنجا انگشتهای مردد من را در این پنجرهی تاریک گوشهی طبقهی سوم خانهای، در شهری از سرزمینی از سیارهای از منظومهای از کهکشانی... ببیند و لبخندش بیاید.
شب این احتمال غریب و خلخلکیست که از داستانها و خیالبافیهای روزگار دور میآید، راهش را از میان این همه قطعیت و یقین بیخاصیت اینزمینی و بزرگسالی باز میکند، و مینشیند توی گلوی من، نگاه من، و بغض میشود.
" خوشبختی "
مثل
دانه های برف بر سرم می ریزد..
و
در چشم بر هم زدنی
آب می شود.
...
خیس از خوشبختی ام
لطفاً
چتری دهید مرا..
زمستان ۸۸
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است : حقيقت تو و من..!!

با چشمهـــــــایم پرســــــــیدم:
"عشـــــــق" چیست؟؟
با دستهـــــــــایش گفت: مـــــــــرا بغل کن...
چقدر خوبه که بچه های امروز٬ همین وروجک های زیر سن مدرسه٬ شبیه ما و نسل قبلی ها و قبلی ها (تا الی پدر مادر ِ پدر مادرهامون ) نیستن..که بلدن بیهوا ببوسن و بغل کنن.. بلدن بدون اینکه زبونشون سنگین بشه و سختشون باشه راحت بگن که "دوسِت دارم"..."میشه به من اخم نکنی؟"...
چقدر خوبه که بیماری ِ سکوت و محبت های از نوع ِ" خودت باید بفهمی" داره ریشه کن میشه..
* تولدت مبارک گوشه ی دلم...
آغاز می شوم گر شود..!!
عادت آرشیوخوانی را هنوز دارم. نوشتههای وبلاگ قدیمی ام را میخوانم،رد کامنتها را میگیرم.
دلم هنوز گرم میشود از کلماتی که از عزیزترینهایم دارم...
وبلاگها بعضی نیستند دیگر، حذف شدهاند، یا در بهترین حالت دیگر نمینویسند.
انگار کلن که توی شهر متروکهای راه میروی، زندهمانده و لاجان، و سرک میکشی به خانهها و کوچهها، و اجاقها همه سردند..!!
اینم یه آغازی دوباره از سالهای جا مانده در نوستالژی های من ...
.....
از همین جا آغاز می شوم
از ابتدای همین شعر
از کنار همین ردپاهایی که برنگشته اند
مگر چقدر می شود ساعت را
برای نیامدن "کسی" عقب کشید ...
زمستان ۸۷
دلم نوشت اون روزا...:
به خودم
وقتی یه چیزی رو نداری یا یه کسی رو... یا لیاقتش ُ نداشتی ، یا بهترش در انتظارته... پس دیگه تمومش کن..
همه شو!!
اما چرا هر وقت یاد این تموم شدن می افتم ته دلم می لرزه...خاطرات و لحظه های با هم بودن مگه می شه به راحتی فراموش شه و همه چیز تموم شه...اما باید گذشت...عقربه های این ساعت خراب شد از بس که برای آمدنت به عقب کشیده شد..
دردو دلانه نوشت:
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت..؟؟؟
چیزی مینویسی، از دردی، نداشتنی، نبودنی، و کسی که منتظر نیستی دوستش داشته باشد، دوستش دارد، و با دوست داشتنش با تو همدردی میکند...
همان کسی که خیال میکنی دچار آن درد و نداشتن و نبودن نیست، کسی که برایت یعنی هستند کسانی که توانستهاند، داشتهاند، بودهاند، کسی که برایت یعنی شاید که شد، یعنی که صبر، یعنی که امید...
ممنونم از تمامی دوستانی که بی/با نشان با من و این نوشته همدردی کردند توی این تقریبا دوسالی که تو فضای مجازی نبودم و این نوشته بود توی ذهن وبلاگ هاشان..!!
یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است..
بعضی آدما زبرن...گوشه دارن..یهو می بینی یه لحظه باهاشون بودی ها ولی دستتُ برید...
دلتُ شکست...حالا نه دلیلی...نه اتفاق خاصی...
پ.ن: دلم خیـــلی گرفته است ......
اینجا نمیتــــــــوان به کسی نزدیـــــــــــــک شد ..!!
آدمهـــــــا از دور دوست داشتـــــــــــنی ترنـد ...
بعضی آدمهـــــــااگر بشود اسمشان را آدم گذاشت..!!
از نزدیک خیلی شبیه خودشون نیستن...
همان آدم گاهی، اشتباهی، پوستش را برعکس میپوشد.
اینجور وقتها همهی درزها و شکافها میآیند رو، همهی وصلهپینهها، همهی زخمها...
اینجور وقتها اگر به شوخی آرام بزنی به پشتش، یا حتی دست بگذاری روی شانهاش که اصلا تو راست میگویی، دردش میرسد به استخوان، داد میزند یکهو...
تعجب نکن از این واکنش، که تو که فقط آرام زدی به پشتش که...، دست گذاشتی روی شانهاش که...
نگو چرا داد زد. نگو چرا همچین کرد. کمی بگذار به حال خودش باشد.
آخر آدم گاهی تمام بخششها، فهمیدنها، اعتراف به اشتباهها و بزرگ شدنهایش را فراموش میکند.
آدم گاهی پوستش را برعکس میپوشد و همه چی را زیر پایش میگذارد. دل میشکند و با افتخار سر بالا می برد ونگاهی حق ب جانب میگوید ب دیگران حقش است..
وپا پس میکشد از اشتباهاتش و خودش را پشت پوسته برعکس پوشیده اش قایم میکند و..
هزار بار دیگـــر هم که از شانه ای به شانه ای دیگر بغلتـــی..
این شب صبح نمی شود که نمی شود، وقتـــی دلت گرفتــــه باشد..!!
دستت را مگیر از من..

ای که چون زمستانی
و من دوست میدارمت
دستت را
از من مگیر..
(+)
عکس، دست باباست. گوشهی پایین و چپ عکسی از بیست و اندی سال پیش..
در مرکز عکس٬ من..٬ کوچک و تنها و نامتعادل ایستاده ام ، با نگاه ِغریبی کرده و ترسان... و منتظرم که یکی بیاید بغل بگیردم و از دست نور و دوربین و لباس عاریه و همهی چیزهای ناآشنا نجاتم دهد شاید...!!
دورترین و باز نزدیکترین خاطرهام از دست بابا، وقتیست که توی خیابان به هر مانعی که می رسیدیم، دستم را تکان کوچکی میداد و کمی محکم میفشرد، که یعنی مواظب باش و لبخندی که...
این دست، این عکس، برایم نشانِ دستهای نگران و عاشق و پذیراست، در گوشهی ذهنم، گوشهی سمت چپ همهی عکسهایی که در مرکزشان، من ترسیده و نگران و غریب ایستاده باشم.
گیرم که «عکاسِ عکسها»، مثل آن عکاس عکاسخانهی بیست و اندی سال پیش مشهد، دست و دل باز نباشد و دیگر گوشهی سمت چپ همهی عکسهایمان را نشانمان ندهد، «کات» کند، «روتوش» کند.
دیگر، یادم میماند که دستی هست همیشه آن گوشه، منتظر و نگران و پذیرنده.
یادت میماند؟
پ.ن۱: اینروزا بیشتر از همیشه های همیشگی تو تک تک ثانیه هام کم میارمت.. دلم تنگه برای لبخندت و اون نگاه همیشه نگرانت.. زود برگرد..
پ.ن۲: شعر، از نزار قبانیست، از مجموعهی «بلقیس و عاشقانههای دیگر»..
آغاز یه راه ولی شاید بی پایان...
رفته بودم توی آشپزخانه، به هوای چایی...
بعددیدم دلم یک جور کوچک خوبی ذوق دارد..!! از آن ذوقهایی که انگار تکهی خوشمزهی غذایت را هنوز نخوردهای و میدانی یکی دو دقیقهی دیگر مزهاش میرود زیر زبانت ...
بعد هی فکر کردم که ذوقم از کجاست؟ نخ لباسش را گرفتم و رسیدم به چند لحظهی پیش که لپتاپ را گذاشته بودم روی مبل که بروم چایی را دم کنم ، روی کتری که داشت خودش را میکشت..!!
دیدم که ذوقم به هوای نوشتن بود...
خستهام اما....، دلم نوشتن میخواهد، دلم هجوم کلمهها را میخواهد، شبیه همان پیشترها....
چقدر تنگ شده دلم برای نوشتن، خوب و درست و کامل و بینقص نوشتن، برای آن لحظه که کلمات تو را انتخاب میکنند نه تو آنها را...!! برای آن نقطه که آخر ِآخرین جمله میگذاری و بعد، دستها را میگذاری روی سرت، کمی عقبکشیده تماشا میکنی چیزی را که آفریدی...
برای آن سبکی ِ بعد از نوشتن، برای آن رستگاری...
انگار
هر آمدی را رفتی است..
و رفتن ما را حالا گویی "آمد"ی شده است..!!
نبودنم را در بی واژه گی ها بیابید و بودنم را در دلتنگی های بوی کاغذو قلم.. "سلام..."
.
.
.
.
اینم یه آغاز، فقط معلوم نیست که رفته رفته بعد از این آغاز به جاهای خوب می رسیم یابد؟! اینجا خودم هستم با تمام آرزوهام ... اینجا من هستم و خط به خط زندگیم با همه سادگیها و همه بیهودگیهایش ... فقط من و دلم ...فقط من و حرفهای گم شده ام...
شاید برای مدتی کوتاه و شاید هم طولانی بنویسم ، اینجا چیزِ تازه ای پیدا نمیشه چون خط خطی های یه پیله کوچیکیست که داره سعی میکنه پروانه بشه ...
